آنیتاآنیتا، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره

آنیتا کوچول بابا

داستان شماره سه

یه پسره از بالا افتاد و پاش درد کرفت بعد رفت مطب دکتر.بعد خانم دکتر با کفش های تق نقی اش اومد تا اونو دکتری کنه و در رو بست تا کسی اونو نبینه اون دختر هم از بالا افتاد رفت مطب دکتر اما اسباب بازیهاشون رو خونه جا کذاشتند بعد دوباره دوتاشون از نرده ها بالا می رن و می افتند بعد می رن مطب دکتر سیندرلا و خوب شدند و دوتایی رقصیدند رقص باله کردند بعد دختره رفت حموم.
16 فروردين 1393

داستان شماره دو

یه دختر بود بدجنس بود با فیس بوکش کار می کرد یه پسر بدجنس هم بود کش موهای قرمز خوشکل بسته بودند اما هرکاری می کردند خوشکل نمی شدند یه روز دختر ماجراجو از تو خونه اش بلند شد اومد بیرون بعد رفت زنک یه خونه رو زد ،دختر ماجراجو کفشش رو بیرون خونه کذاشت رفت اون تو واسه خودشون بمونن رفت پائین خونه وایستاد بعد اون دو تابچه اون یکی رو ندیدند یکی شون دید همه جا روشنه چون آباژور روشن بود بعد رفت برای خودش سیب بکنه، سیب کند و اومد.
16 فروردين 1393

داستان شماره یک

تو قوه تخیل خیلی خوبی داری در خصوص هر موضوعی میتونی ساعتها صحبت کنی البته داستان هم تعریف میکنی  و من هم می نویسم اولین داستانت اینطوری شروع میشه: یکی بودیکی نبود زیر کنبد کبود یه پسر و یه دختری توی در آبی و سبز زندکی می کردند متوجه به یه دستشوئی ابی شدند  در آبی با هم ست بودند یه شونه قرمز داشتند یه ماشین قرمز داشتند سطل زباله آبی و زرد داشتند هر روز می کفتند چه ماشین خوشکلیه بعد که یه روز خوابیده بودند یه بچه ژولیده اومد اونهارو بیرون کرد.
16 فروردين 1393
1